تبليغاتX
!!!!من دیگه مشروط نمیشم
به نام خدا .

سلام . پارسال همچین وقتی بود که من عمو شدم . یه کوچولی ناز نازی اومد تو خونه ی ما و همه ی ما رو خوشحال کرد . بله مهرسا کوچولوی ما الان دیگه ۱ سالش شده و حالا ...

مهرسای عزیزم

آفتاب گونه ی من٬ روز طلوعت برای من روز شروع پاکی هاست و معصومیت نگاهت برای من نوریست که طلوع آفتاب امید را نوید می دهد. نگاه زیبایت در نگاهم و خنده ی شورانگیزت در درونم غوغا می کند و بلند فریاد می زنم : کوچولوی عمو تولدت مبارک ...

 

آسمان ستاره باران بود و شب از گل ماه ، درخشان بود

گرم گرم مرداد اما چون بهار و زمین از شکوفه خندان بود

و تو زیباترین گل دنیا ، ماه از شوق تو درخشان بود

ای نگاهت چو آبی دریا ، از وجودت شکوفه خندان بود

ای سراپاهمه بهار بهار ، ای تو زیباترین گل گلزار

ای وجودت مرا همه شادی ، ای نبودت مرا همه آزار

30 مرداد روز بشکفتنت ای گل بر تو دوصد مبارک باد

هدیه ات یک سبد گل نسرین یک سبد نسترن و رزی شاد

شب از بشکفتن تو می درخشید و جهان از شکوهت همه بهاران بود

گرم گرم مرداد و آمدنت همه جا از شکوفه خندان بود

بازم میگم تولدت مبارک کوچولوی عمو .

+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط محسن |

بسم الله الرحمن الرحیم

عیدتون مبارک!

میلاد امام زمان (عج) رو به همه ی دوستانم تبریک میگم و امیدوارم توی این روز امید! همتون امیدوارتر از قبل باشید .

دلم واسه کوچه ی چراغونی خودمون تنگ شده! ماه شعبان ایران میشه پر از گل.

منجی!  موعود!  آخرالزمان! ناجی! و ...

چقدر خوبه!! چقدر خوبه که ما این روزها رو داریم. این روزها که هر کدومش می تونه سکوی پرتاب ما باشه به سمت خدای خودمون. ایامی که به این فکر کنیم که خدا دوستمون داره و بدون راهنما ما رو رها نکرده.

این اعتقا شعیه ها به اینکه امامشون هست٬ زنده٬ و ناظر ! اگه واقعا واقعی بشه چقدر عالیه. اینکه بدونیم یکی هست که غیر از خدامون می دونه ما چیکارها کردیم و حواسش به هممون هست.

این خودش یه لطفه! در حق ما . لطفی که گاهی خیلی از ما ـ اولش خود من!! - یادمون میره.

اینجا جای بحث در مورد آخرالزمان و موعود و بحث ادیان نیست. ولی همین قدر که ما می دونیم ناجی و منجی ما کیه خیلی عالیه. خیلی الی تر از اوونی که بشه تصورش رو کرد.

موفق باشید دوستان من

به امید ظهور

استوار باشید.

+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط محسن |

سلام

 اين دو-سه روز چيزهايي که اصلا فکر نمي کردم واسم پيش اومد!!! اصلا" به اينکه وقت خالي داشته باشم فکر نمي کردم!! که از قضا تمام اين 3 روز وقتم خالي بود! البته اين اصلا خوب نبود! چون اول از همه از کارام عقب موندم! و بعدشم اينکه اين اوقات بيکاري بدون برنامه ريزي بود!! خب، البته خيلي هم بد نبود! چند ساعت قبل به اين فکر مي کردم که چقدر چيزهايي که باعث به وجود اومدن احساس خوشي توي انسانها ميشه زيادن!! يه نظريه فلسفي ميگه " تا چيزي لذت نداشته باشد انسانها آنرا انجام نمي دهند!! "" اولش شايد خيلي بي معني باشه ولي خب! يه کمي فکر کنيم به اين نتيجه مي رسيم که خيلي هم بيراه نيست اين نظريه!! البته هنوز اين قانون نشده و بايد با نگاه نسبي به اوون نگاه کرد! يه نگاه به گوشه و کنار خودمون مشخص ميکنه که هر کسي داره از يه چيزي لذت ميبره. هر چقدر کوچک و ناچيز! يکي از بوق زده !! يکي از راه رفتن؛ يکي از مطالعه؛ يکي از اينکه با همسرش باشه؛ يکي از اينکه مدام بگه " عجب"!!!!! يکي از اينکه مدام علامت تعجب بزاره!! يکي از خودش عکس ميگيره؛ يکي از از کسي که دوست داره! يکي از گوش کردن موسيقي مورد علاقش و خلاصه از هر چيزي!! همه ي ما ار نفس کشيدن لذت مي بريم؛یکی از پول داشتن! یکی از خیرات کردن٬یکی از خوابيدن! از ديدن؛ شنيدن؛ لمس کردن؛ حتي فکر کردن! دارم به اين نتيجه مي رسم زندگي واقعا زيباست.

بايد يقين داشه باشيم به اينکه زيباست! اين يقين باعث ميشه که زندگي زيبا بشه! زندگي زيبا هم نسبيه! يکي با داشتن خونه زندگيش زيباست، يکي با خوابيدن!! يکي هم با نخوابيدن!! يقين داشته باشيم که زندگي زيباست؛ آره! زيباست! به خدا راست ميگم!!! فکر کنيد!! آره فقط يه کم! خوبه! اين شد.

يادمه بعد از مشروط شدنم ، به چيزي که خيلي فکر کردم اين بود که آيا من مي تونم!!؟؟ به يقين رسيدم که مي تونم! و تونستم. يک سال با فشار و با يقين کار کردم و يه يقينم يقين پيدا کردم که مي تونم! روي ديوار خيلي بزرگ نوشتم. برنده ام ؛ يقين دارم! و برنده هم شدم. من بزرگترين غم رو توي دلم دارم! نمي خوام فضاي اين پست غمگين شه! ولي الان يک خوشي نسبي دارم و دارم از اين خوشي لذت مي برم. يقين دارم کار درستي مي کنم! پس باز هم برنده ام. کاري به هيچ کس ندارم. و اينکه چه کسي فکر ميکنه من چه کسي هستم! يقين به اميدواري ؛ يعني موفقيت! با اينکه خيلي اوقات نااميد بودم، ولي الان ديگه مي خوام نااميدي رو براي هميشه کنار بزارم! يقين دارم که ميتونم! پس از اين يقينم لذت ميبرم.

مولا علي(ع) مي فرمايند: با يفين به نهايت کارها خواهيم رسيد.

من مي خوام مثل تجربه ي قبلي، به نهايت کار خودم برسم؛ به نهايتي که ممکنه نسبي هم باشه! نسبي !! يقين دارم که فقط چند مورد هستند که مطلق هستند! .... يقين داشته باشيد ، که خيلي چيزها براي لذت بردن، براي شاد بودن، باري خنديدن، براي خوش بودن، و براي اينکه غمگين نباشيم وجود داره! کاش خيلي وقت پيش به اين نتيجه مي رسيدم که يقين براي شادي هم وجود داره. هميشه استوار و خوش باشيد.

+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط محسن |

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اين روزها٬وقتم بيشتر از قبل پر شده! به طوري که خيلي اوقات وقت کم ميارم!!!

اين پست رو هم الان مي نويسم و سند مي کنم تا نکنه بعد وقت نوشتن نداشته باشم.

۱۵ مرداد!!! روزي که مردي قرباني خود را به خدا داد! جانش را!

اسوه اي شد براي خيلي ها ٬ دليري٬ بخشش٬ اعتقاد٬ ايراني بودن٬ مهين پرستي و عشق به خدا و وطن.

مردي که سخنش هميشه در خانه ي ما بوده است و در شهر من. مردي که بزرگواري اش شهره بود و دليري اش زبانزد همگان.

مانند او کم نبود!!  ولي او يگانه بود. دلير و با غيرت .

استاد شهيد امير سرلشگر خلبان عباس بابايي .  او را استاد خطاب مي کنم٬ چون به حق استاد دليري است٬ استاد مردانگي ست٬ استاد عشق است٬ استاد ميهن پرستي٬ استاد انسانيت.

از ۴ سالگي ام که وقتي در پادگان شکاري اصفهان دست گرم او بر صورتم خورد ٬ گرماي وجودش بر جانم نشست? هنوز ابهتش در نگاهش موج مي زند و دلم را استوار مي کند.

آن روز پدرم گفت: از عمو نترس!! من هم گفتم: نمي ترسم! و دوستش داشتم!گفت: محسن هم بايد بيايد و خلبان شود! ولي نتوانستم!  آن موقع کلاهش برايم جالب بود و ابهتش و بعدها مردانگي و دلاوريش و البته انسانيتش. کاش کمي٬ فقط کمي بزرگتر بودم و آن موقع بزرگي اش را درک مي کردم. آن موقع گفت: پرنده ها را دوست داري؟ گفتم: بله٬ با گنجشک روي درخت حياط دوستم! گفت: من هم پرنده ام! آن موقع خنديد و پدرم هم با او! ولي من تنها نگاهشان کردم . بغلم کرد و پلاکش را کشيدم! انگار خدا مي خواست تمام آن لحظات در ذهنم ثبت شود تا بعدها وقتي به يادش مي آورم به خود بگويم انسان دليري ديده ام. کاش بيشتر مي ديدمش.

کاش  گرماي دستش را هنوز هم داشتيم. هر چند که او گرماي وجودش را در سالهاي جنگ براي همه ي ايرانيان گذاشت و همه را بهرمند کرد.

امثال عباس ايران و دلير شهيد ٬ سرلشگر بابايي در ابران کم نبوده اند!

شهيد سرلشگر خلبان عباس دوران٬شهيد سرلشگر خلبان خلعتبري٬ شهيد سرتيپ خلبان احمد کشوري٬ شهيد سرتيپ خلبان علي اکبر شيرودي ٬ شهيد سپهبد علي صياد شيرازي ٬ شهيد شپهبد قرني٬ شهيد سرلشگر آبشناسان٬ شهيد سرلشگر فلاحي٬ شهيد سرلشگر فکوري ... و شهدايي که هر چند نظامي نبوده اند اما در حد کمال ايرانيان مديون آنانند و آناني که وقتي از کوچه هاي ايران مي گذري نامشان زيبايي آنجانست و نشاني از غيرتمندي ايرانيان. نشاني از آبرومندي ايرانيان که از هر قوم و دين و مسلکي که بودند? ايران برايشان مهم بود٬ مسيحي ٬ کليمي٬ زردشتي ٬ مسلمان٬ تفاوتي نداشت و ندارد ! همه ايراني و ميهن دوست ٬ همه غيرتمند و انساندوست.

کاش کمي٬ تنها کمي کساني که شهيد شهيد مي گويند ٬ بجاي سخن گفتن از آنان٬ کمي راهشان را ادامه دهند.  يا حداقل سعي بر اين کار داشته باشند. اولينش خود من! حداقل سعي کرده ام کمي فکر کنم و تلاش کنم که راهشان را ادامه دهم.

بابايي براي من الگويي از انسانيت است٬ الگويي از تخصص و الگويي از مردانگي و شجاعت.

يکي از جاهايي که در شهر خودم دوستش دارم٬ ميدان شهيد بابايي است!! حس غرور٬ ناشي از اينکه چنين انساني را مي شناسم ٬ در من موج مي زند و شايدي وصف نشدني به من مي بخشد. و کمي هم حسرت! حسرت از اينکه٬کاش امسال بابايي و خود بابايي هنوز هم بسيار يافت مي شد. و اميد به اينکه کساني هستند که تلاش کنند مثل بابايي شوند.

زندگی نامه شهید بابایی را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط محسن |

بسم الله الرحمن الرحيم
خلاصه بعد از مدتي دوري از خانواده و وطن، يه فرصت کوچيک واسم پيش اومد که بتونم اونها رو ببينم.
توي اين مدت کوتاه که تقريبا 60 ساعت شد !!! خيلي کارها کردم
جالب اينه که اصلا احساس خستگي نکردم و به طور باور نکردني فقط حدود 6 ساعت خوابيدم!!
به محض ورود به ايران به شهر خودم ، به خونه ام ، به جايي که براي ديدنش لحظه شماري مي کردم رفتم!
دلم براي همه چيز تنگ شده بود. با دوستانم تماس گرفتم و با اونها حرف زدم.
خيلي از خيابون هاي شهر قزوين رو قدم زدم تا يادم نره که کجا بودم و بزرگ شدم.
چند جا توي قزوين براي من خيلي اهميت دارند. امامزاده حسين، بهشت حسيني ، بوستان ملت ، ميدان شهيد بابايي ، خونه خودم و خونه پدرم . بعد از حدود 4 ماه کوچولوي دوست داشتني و گرمي خانواده ، برادرزادم مهرسا رو ديدم و از اينکه لذت زندگي رو توي من زنده مي کرد لذت مي بردم.
با خواهر هام کلي حرف زدم و با چندتا از دوستانم که واقعا براي من ارزشمند هستند.
وقتي داشتم بعد از اين مدت کوتاه بر ميگشتم به ياد اون موقع ها که مشاور کنکور بودم افتادم و قانون معروف آقاي پروفسور گشلاک !!!     ""  زمان کمتر -  بهره برداري نسبي بهتر!! """
با اينکه فرصتم کم بود تونستم خيلي از کارهايي رو که مي خواستم انجام بدم.
ممنونم از همتون که من رو فراموش نکردين.
+ نوشته شده در چهارم مرداد 1387ساعت توسط محسن |