
از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم
داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست كه برش شكوه برم داد ز بيداد كشم
شاديم داد غمم داد و جفا داد و وفا با صفا منت آن را كه به من داد كشم
عاشم عاشق روى تو نه چيز دگرى بار هجران و وصالتبه دل شاد كشم
مُردم از زندگى بى تو كه با من هستى طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم
سالها مىگذرد حادثهها مى آيد انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
سلام به همه ی خوبهای دنیا!!
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد ان روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شاد خواران یاد باد
گر چه یاران غافلند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند وبلا کوشش ان حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است از چشمم روان زنده رود و باغ کاران یاد باد
امروز حس قشنگی دارم ٬ آخه یکی از بهترین های زندگیم باهام حرف زد!
امروز با یه اتفاق های دیگه هم افتاد!!
یکی بهم زنگ زد!! دوباره یه کار جدید!! اینقدر این روزها سرم شلوغه که خودم دیگه دارم قاطی می کنم کارامو!!
به هر حال بهتر از بیکار موندن! این شعر هم که بالا نوشتم یه دفعه اومد به ذهنم!! " حافظه ی شعری من قوی هستش!! "
دیروز توی یکی از خیابون های وین داشتم قدم می زدم٬ یه دفعه یه صدایی شنیدم !! یکی داشت این شعر رو می خوند:
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
دیدم از یه خونست! وااااای یه آقای مسن نشسته بود داشت اینو می خوند واسه خودش. بهش سلام کردم.
جواب سلامم رو داد! " اونجا تعجبی نداره کسی اینجوری فارسی سلام کنه!! چون ایرانی زیاد هست!!"
با بد اخلاقی گفت: چی می خوای!!!!( به آلملنی گفت) راستش یه کم ترسیدم! گفتم: هیچی داشتم رد می شد صداون رو شنیدم! گفت: اِ ایرنی هستی که!!! گفتم یعنی چی؟؟!! گفت چطوری جوون!۱ لحنش عوض شد!
دعوتم کرد توی خونش! منم نمی دونم چار؟؟!! ولی خیلی راحت قبول کردم!!ساعت باهم حرف زدیم. آدم زنده دلی بود! خیلی خوشحال شد از اینکه قبول کردم برم توی خونش.
می گفت: ۱۵ ساله که وین زندگی می کنه قبلش اشتوتکارت بوده توی آلمان۱ و همسرش رو الان ۲ سال که از دست داده! خیلی متاثر شدم! البته از زندگی خودم چیزی بهش نگفتم. !! می گفت می خواد برگرده ایران. و بره سراغ برادر و برادر زاده هاش. و جالب این بود که می گفت! با اینکه ایرانی اینجا زیاده تا حالا کسی نیومده خونش. بهش گفت اینجا انجمنهای ایرانی زیاده و آدرس یکی از این انجمن ها رو بهش دادم . خوشحال شد و گفت حتما یه سری می ره اونجا.
ازش که خداحافظی کردم و اومدم به سمت خونه٬ با خودم به این فکر می کردم من خیلی زندگیم از اوون آقا راحتتره چون حداقل یه جایی رو دارم و یه کسایی هستن که با من یه جوری در ارتباط باشن ولی اوون بنده ی خدا...
این پست رو فقط نوشتم که نوشته باشم.و از همتون بخاطر همراهی قشنگتون تشکر کنم.
همتون رو به خدا می سپارم.
چشمان بسته ای
می نگرد بر من لیک نگاه بسته اش سنگین می نماید!
جایش درد می کند تازیانه ی آن نگاه مجازی و چه دردناک و بی رحم بر دلم زد
گفت چهر ه ات سیاه شده است ! دستانت لاغر چشمانت به گودی نهاده
لیک دندانهای سفیدم و چشمان براقم را ندید!!
لیوان به دستم ! در نظرش خالی بود تا نیمه پر بود اما
ذهن من به خود می تاخت که آیا این همان است؟؟
آینه نگاهم کرد!! بلند فریاد زد این تویی! بله! من بودم!!
چهره ام سیاه دستانم لاغر و چشمان به گودی نهاده بود!!
یه پاسپورتم می نگرم!! نه !! با تمام اینها هنوز همانم !! هنوز همان!!
کاش می فهمید او نیز هنوز همان است برای من!!
نمی دانم چرا با بصیرت به بصارت نگاه نکرد!! لیک دور از ذهنم بود!
کاش کلیدش را می داشتم! آن در بسته را
خوانده شد ! گفته شد و شنیده گشت!!
نگران بودم که چگونه گفته شد !! و نیز نگران بودم که چه می شود!
نگاهم نگران بود! و نگاهش با آن چشمان بسته! هر چند مجازی
اما سرد بود و سنگین و دردناک!!
و دلم مواخذه ام می کرد! که چرا آنی که برای همه هستی برای او نیستی؟؟
و خود ساکت شد! چون او خود گفته بود!
او و آنان همچون سایرین نیستند برای من و برای او!!
چشمانم را می بندم فکرم عمیق می شود
اما آنقدر که به داغی مرکز می رسد و سرم منفجر می شود!!
دیگری سری ندارم میان آن همه سر!! کاش از اول هم سری برایم نبود!
نا گاه اینه فریاد می زد: به من نگاه کن !! وقتی با تو می گویم حرفم را!۱
با ترس بر او نظر می کنم
گفت : تو همانی همان که بودی همان باش که هستی
رخ زردت چشمانت دستانت و چهره ات!! همه همان است!!
نگاهت را عوض کن!!
کاش می فهمید او نیز هنوز همان است برای من!!