تبليغاتX
!!!!من دیگه مشروط نمیشم
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام به همگي
اينجا جشن تولدِ !!!  تولد خواهر من
من دوتا خواهر دارم که خيلي دوستشون دارم و الان هم دلم واسه جفتشون يه ذره شده.
کادو تولدشم گرفتم!!  ولي نمي خوام خودم وقتي برگشتم ايران بهش بدم. (( کادو تولد اون يکي آبجيمم گرفتما!! برگشتم جفتشون رو با هم مي دم!!))
از همينجا به خواهر گلم ميگم

                                آبجي کوچولوي من تولد مبارک


تولدت مبارک خواهر کوچولوی من

+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1387ساعت توسط محسن |

سلام

دیر کردم! می دونم خیلی! به هیچ کدومتون هم سر نزدم! عذر خواهی می کنم از همتون. می دونم که می بخشید.

بعد هم عید فطر رو به همتون تبریک میگم. البته فکر کنم چند روز تاخیر دارم!

سفر هلند هم که کلا" از روز دوم  با بیماری من شروع شد و ناچار بعد از 8 روز هلند رو در حالی که ناخوش بودم ترک کردم!و این دفعه هم سیاحتی از هلند نداشتم!

توی این مدت  ، چند تا اتفاق خوب هم افتاد  ، برادرم همراه با خانوادش اومدن پیشم و من بعد از مدتی دوباره بهانه ی زندگی رو دیدم! مهرسای عمو که الان دندوناشم در اومده و کلی شیرین زبونی میکنه.

برنامه هام جوری شده که می دونم تا چند سال آینده از ایران اومدن خبری نیست. و این تا حدی من رو ناراحت می کنه.

شاید نهایتا" یک پست دیگه توی این وبلاگ بنویسم!

دلم برای همسرم تنگ شده. یکسال... آره! داره یکسال میشه! از اون اتفاقی که مسیر زندگی من رو عوض کرد. راضیم به رضای خدا و باز هم خدا رو شکر می کنم. دعا میکنم روح همسرم همیشه شاد باشه.

دلم برای ایران تنگ شده! ولی می دونم اینجا بودنم بخاطر ایرانه! و این درد دوری از وطن رو تا حدی آروم میکنه.

بر می گردم. و دوباره توی هوای ایران نفس می کشم. و واسه بزرگی ایران تلاش میکنم ، کنار همه ی اونهایی که تلاش میکنند.

الان دارم یه تصنیف از استاد تجویدی گوش می کنم!! رفتم....

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم

از عشق تو جاودان  ماند ترانه ی من

با یاد تو زنده ام  ، عشقت بهانه ی من

پیدا شد چو ماه نو گاهی به خانه ی من

تا ریزد گل از رخت در آشیانه من

رفتم و بار سفر بستم  با تو هستم هر کجا هستم

آهم را می شنیدی به حال زارم می رسیدی

نازت را می خریدم تو ناز من را می کشیدی

به خدا که تو از نظرم نروی

چو روم ز برت زبرم نروی

رفتم و بار سفر بستم ، با تو هستم هر کجا هستم

اگر مراد ما برآید چه شود  شب فراق ما سر آید چه شود

به خدا کس ز حال من خبر نشد

که بجز من کسی غمش سفر نشد

نروی یک نفس ز پیش چشمم ، که به چشمم بجز تو جلوه گر نشد

رفتم و باز سفر بستم ، با تو هستم هر کجا هستم

....

 

 

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1387ساعت توسط محسن |

سلام

یک هفته در هلند!!

البته یک هفته همش کار نیستا!! کمی هم تفریح و سیاحته!

قبلا دو بار اومده بودم هلند٬ ولی خب ایندفعه یه کمی می خوام وقت واسه گردش هم بزارم.امروز صبح که اومدم هلند٬ اصلا خسته نبودم! آخه انگار از تهران برید مشهد!!! خب راهش زیاد نیست دیگه!

این هلند کشور عجیبیه ها!! همه ( بیشتر آدما) غمگین هستند٬ هر چند برخوردشون همراه با بی حوصلگی شیرینیه!! که اینم خودش جذابیت خودش رو داره!

ولی جزء پولدارترین آدم های دنیا هستند!! جاهای عجیبی هم توی این کشور هست. مثلا همین آمستردام!! موزه س ک س ! که البته کوچیکه! یه محله ای با عنوان " رد لایت " که یه محله ی به قول ایرنی ها خرابه!! و اینجا محل تن فروشیه!!!! و یا اینکه توی این کشور مصرف مواد مخدر آزاده!!

آهان همه ی ما می گیم هلند سرزمین گلها! یا اینکه دن کیشوت رو خوندیم و دیدم میگیم سرزمین آسیاب های بادی!! ولی اینجا یه چیز دیگه هم داره!! فر کنم بیشتر از چند صد نوع پنیر!!!!

فعلا که این آمستردام بود! می خوام دوتا شهر دیگه رو هم که قصد دارم برم رو هم بگردم! شاید چندتا عکس هم واستون گذاشتم.

سربلند باشد

+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1387ساعت توسط محسن |

                                         بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ

 سلام

حلول ماه مبارک رمضان رو  پیشاپیش بهتون تبریک می گم و بعد هم از همتون طلب دعا ی خیر.

استوار باشید و شاد

 

+ نوشته شده در دهم شهریور 1387ساعت توسط محسن |

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز یه سی دی  پیدا کردم. چندتا آهنگ بود .  یکشون آهنگ جمهوری اسلامی بود. سرود ملی ایران.
یاد دوران مدرسه افتادم؛ صبح شنبه؛ سرود ملی؛ دعوای بچه ها سر اینکه کی پرچم رو بالا بکشه!!
اینکه چقدر دوست د اشتم وقتی باد میزد و پرچم کاملا باز میشد؛ چقدر زیبا بود و دوستداشتنی.
بچه هایی که خیلی هاشون بعدها حتی به پرچم نگاه هم نکردند؛ و خیلی ها هم با وجود اینکه بزرگ شدند و دغدغه ی زدگی رو با خودشون داشتند، دیگه با هم دعواشون نمی شد که پرچم رو کی بالا بکشه، به هم کمک می کردن که با هم پرچم ایران رو بالا بکشن و بکن ایران هم بالا اومده، باید دیده شه، ...
الان که ایران رو توی ذهنم میارم یاد اون روزی می افتم که دو سه تا از بچه ها سر بالا بردن پرچم با هم دعواشون شده بود؛ همشون یه جورایی می خواستند پرچم بالا بره، ولی یکی می خواست خودشو به ناظم نشون بده، یکی خودشو به مدیر ، یکی با دوستش شرط کرده بود اگه اون بالا ببره بهش پنجاه تومن پول بده!!!!! و خلاصه هر کی هدف خودش رو داشت و خودش از پرچم مهم تر بود!!! آخرش هم  وقتی آقا مدیر از یکشون حمایت کرد و اون با کلی دردسر( چون بلد نبود)  داشت این کار رو می کرد و همه یا بهش می خندیدند و یا بهش می گفتند اینجا کارت بد بوده و اون قبول نمی کرد ، ادامه می داد یه کم بالا ،!؛ کلی پایین!! آخرش دعواشون در اومد و پرچم بالا که نرفت هیچ!!؛ از جا دراومد!!
مدیر خجالت کشید، اون بچه ی لجوج انداخت تقصیر بقیه! و بقیه مقصر رو مدیر معرفی کردند!ناظم مبهوت نگاه می کرد!!؛ این وسط فقط کسی که نمی خواست پرچم بره بالا ؛ اون بود که می خندید و اونهایی که میله ی پرچم رو کاشته بودند و پرچم رو نصب کرده بودند ، فغان می زدند ! ناله می کردند ؛ ولی هیچ نمی گفتند! چون توی ذهنشون این می اومد!
                                    " ز که نالیم که از ماست که بر ماست!! "
کاش دوباره همه به فکر این می افتادند که پرچم رو بالا ببرند ؛ دیگه اون رو دست بچه های لجوج حرف گوش نکن ندهند، کاش سر اینکه بند کتونی کی بازه و کی اصلا کفش پاشه باهم دعواشون نشه و اونی که شلوار جین پاش هست رو فکر نکنند که گاو چرونه!! شاید اون کارش جوریه که اگه اگه کت و شلوار بپوشه پاره شه و ضررش خیلی شه!
کاش از شب فقط تاریکیش رو نمی دیدند ، ستتاره های قشنگش، سکوت زیباش و خیلی چیزهای دیگه رو هم می دیدند.
کاش همه با هم ؛ بجای اینکه هر هفته شنبه ها پرچم رو بالا بدند، هر روز این کار رو می کردند.
کاش مثل اونهایی که اون اوایل این پرچم رو بلند کردند و گفتند : این هم هست؛ این رو هم ببینید بودند؛ کاش بدونند که همیشه افرادی هستند که بهتر از اونها پرچم رو بالا بدهند! کاش بدوند الان که دارند پرچم رو بالا میدن،ممکنه اشتباه هم بکنند!
ولی اینها همه کاش هایی هستند که فقط به زبان میاد!!  بچه ی  شیطونی که نمیشه متوجه اش کرد که داره اشتباه می کنه و حتی از کسی هم نمی ترسه هیچ وقت بزرگ نمیشه! چون پدرش همیشه ازش حمایت می کنه و تا آخرش فکر می کنه پدرش قوی ترین مرد روی زمینه، پس اگه پدرش بهش می خنده، یعنی کارش درسته!!
کاش پدرش هم متوجه می شد، که اون باید بزرگ شه، یا لااقل بقیه رو نباید بچه های کوچک نفهم دونست.
به امید روزی که پرچم رو از بچه ها بگیرند و پرچم بالاتر از بقیه چیزها باشه.


+ نوشته شده در چهارم شهریور 1387ساعت توسط محسن |

به نام خدا .

سلام . پارسال همچین وقتی بود که من عمو شدم . یه کوچولی ناز نازی اومد تو خونه ی ما و همه ی ما رو خوشحال کرد . بله مهرسا کوچولوی ما الان دیگه ۱ سالش شده و حالا ...

مهرسای عزیزم

آفتاب گونه ی من٬ روز طلوعت برای من روز شروع پاکی هاست و معصومیت نگاهت برای من نوریست که طلوع آفتاب امید را نوید می دهد. نگاه زیبایت در نگاهم و خنده ی شورانگیزت در درونم غوغا می کند و بلند فریاد می زنم : کوچولوی عمو تولدت مبارک ...

 

آسمان ستاره باران بود و شب از گل ماه ، درخشان بود

گرم گرم مرداد اما چون بهار و زمین از شکوفه خندان بود

و تو زیباترین گل دنیا ، ماه از شوق تو درخشان بود

ای نگاهت چو آبی دریا ، از وجودت شکوفه خندان بود

ای سراپاهمه بهار بهار ، ای تو زیباترین گل گلزار

ای وجودت مرا همه شادی ، ای نبودت مرا همه آزار

30 مرداد روز بشکفتنت ای گل بر تو دوصد مبارک باد

هدیه ات یک سبد گل نسرین یک سبد نسترن و رزی شاد

شب از بشکفتن تو می درخشید و جهان از شکوهت همه بهاران بود

گرم گرم مرداد و آمدنت همه جا از شکوفه خندان بود

بازم میگم تولدت مبارک کوچولوی عمو .

+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط محسن |

بسم الله الرحمن الرحیم

عیدتون مبارک!

میلاد امام زمان (عج) رو به همه ی دوستانم تبریک میگم و امیدوارم توی این روز امید! همتون امیدوارتر از قبل باشید .

دلم واسه کوچه ی چراغونی خودمون تنگ شده! ماه شعبان ایران میشه پر از گل.

منجی!  موعود!  آخرالزمان! ناجی! و ...

چقدر خوبه!! چقدر خوبه که ما این روزها رو داریم. این روزها که هر کدومش می تونه سکوی پرتاب ما باشه به سمت خدای خودمون. ایامی که به این فکر کنیم که خدا دوستمون داره و بدون راهنما ما رو رها نکرده.

این اعتقا شعیه ها به اینکه امامشون هست٬ زنده٬ و ناظر ! اگه واقعا واقعی بشه چقدر عالیه. اینکه بدونیم یکی هست که غیر از خدامون می دونه ما چیکارها کردیم و حواسش به هممون هست.

این خودش یه لطفه! در حق ما . لطفی که گاهی خیلی از ما ـ اولش خود من!! - یادمون میره.

اینجا جای بحث در مورد آخرالزمان و موعود و بحث ادیان نیست. ولی همین قدر که ما می دونیم ناجی و منجی ما کیه خیلی عالیه. خیلی الی تر از اوونی که بشه تصورش رو کرد.

موفق باشید دوستان من

به امید ظهور

استوار باشید.

+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت توسط محسن |

سلام

 اين دو-سه روز چيزهايي که اصلا فکر نمي کردم واسم پيش اومد!!! اصلا" به اينکه وقت خالي داشته باشم فکر نمي کردم!! که از قضا تمام اين 3 روز وقتم خالي بود! البته اين اصلا خوب نبود! چون اول از همه از کارام عقب موندم! و بعدشم اينکه اين اوقات بيکاري بدون برنامه ريزي بود!! خب، البته خيلي هم بد نبود! چند ساعت قبل به اين فکر مي کردم که چقدر چيزهايي که باعث به وجود اومدن احساس خوشي توي انسانها ميشه زيادن!! يه نظريه فلسفي ميگه " تا چيزي لذت نداشته باشد انسانها آنرا انجام نمي دهند!! "" اولش شايد خيلي بي معني باشه ولي خب! يه کمي فکر کنيم به اين نتيجه مي رسيم که خيلي هم بيراه نيست اين نظريه!! البته هنوز اين قانون نشده و بايد با نگاه نسبي به اوون نگاه کرد! يه نگاه به گوشه و کنار خودمون مشخص ميکنه که هر کسي داره از يه چيزي لذت ميبره. هر چقدر کوچک و ناچيز! يکي از بوق زده !! يکي از راه رفتن؛ يکي از مطالعه؛ يکي از اينکه با همسرش باشه؛ يکي از اينکه مدام بگه " عجب"!!!!! يکي از اينکه مدام علامت تعجب بزاره!! يکي از خودش عکس ميگيره؛ يکي از از کسي که دوست داره! يکي از گوش کردن موسيقي مورد علاقش و خلاصه از هر چيزي!! همه ي ما ار نفس کشيدن لذت مي بريم؛یکی از پول داشتن! یکی از خیرات کردن٬یکی از خوابيدن! از ديدن؛ شنيدن؛ لمس کردن؛ حتي فکر کردن! دارم به اين نتيجه مي رسم زندگي واقعا زيباست.

بايد يقين داشه باشيم به اينکه زيباست! اين يقين باعث ميشه که زندگي زيبا بشه! زندگي زيبا هم نسبيه! يکي با داشتن خونه زندگيش زيباست، يکي با خوابيدن!! يکي هم با نخوابيدن!! يقين داشته باشيم که زندگي زيباست؛ آره! زيباست! به خدا راست ميگم!!! فکر کنيد!! آره فقط يه کم! خوبه! اين شد.

يادمه بعد از مشروط شدنم ، به چيزي که خيلي فکر کردم اين بود که آيا من مي تونم!!؟؟ به يقين رسيدم که مي تونم! و تونستم. يک سال با فشار و با يقين کار کردم و يه يقينم يقين پيدا کردم که مي تونم! روي ديوار خيلي بزرگ نوشتم. برنده ام ؛ يقين دارم! و برنده هم شدم. من بزرگترين غم رو توي دلم دارم! نمي خوام فضاي اين پست غمگين شه! ولي الان يک خوشي نسبي دارم و دارم از اين خوشي لذت مي برم. يقين دارم کار درستي مي کنم! پس باز هم برنده ام. کاري به هيچ کس ندارم. و اينکه چه کسي فکر ميکنه من چه کسي هستم! يقين به اميدواري ؛ يعني موفقيت! با اينکه خيلي اوقات نااميد بودم، ولي الان ديگه مي خوام نااميدي رو براي هميشه کنار بزارم! يقين دارم که ميتونم! پس از اين يقينم لذت ميبرم.

مولا علي(ع) مي فرمايند: با يفين به نهايت کارها خواهيم رسيد.

من مي خوام مثل تجربه ي قبلي، به نهايت کار خودم برسم؛ به نهايتي که ممکنه نسبي هم باشه! نسبي !! يقين دارم که فقط چند مورد هستند که مطلق هستند! .... يقين داشته باشيد ، که خيلي چيزها براي لذت بردن، براي شاد بودن، باري خنديدن، براي خوش بودن، و براي اينکه غمگين نباشيم وجود داره! کاش خيلي وقت پيش به اين نتيجه مي رسيدم که يقين براي شادي هم وجود داره. هميشه استوار و خوش باشيد.

+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط محسن |