تبليغاتX
من دیگه مشروط نمیشم!!!!

من دیگه مشروط نمیشم!!!!

بای ذنب قتلت؟؟
شايد بشه اين پست رو يک روز نوشت دانست! اما روز نوشتي درد آور ! خيلي دوست ندارم بحث چالشي در وبلاگم داشته باشم و لي گاهي چالش هم لازم ميشه !

به کدامین گناه؟؟؟


سوم جولاي 1988 يک فاجعه روي داد !  اتفاقی که یک بار دیگر هم اتفاق افتاده بود و وبعضی ها آنرا بربریت تفسیر کردند اما خیلی طول نکشید که خودشان هم بربر شدند!! و روی بربر ها را سفید کردند! هدف قرار گرفتن یک هواپیمای مسافربری که ۲۹۰ نفر مسافر و خدمه داشت و همه کشته شدند.اين حادثه اگردر ذهن دنيا نمانده باشد حداقل در ذهن ما ايراني ها مانده و خواهد ماند !  کشته شدن 290 انسان بي گناه که هيچ توجيهي براي مرگشان وجود ندارد ، جز غرور، خودخواهي، حماقت ، بي رحمي ، قساوت ، و شايد در يک کلمه عدم وجود تمدن انساني !! آن هم از سوي کساني که ادعاي تمدن مي کنند ! تمدن و ادعاي ان فقط اين نيست که بگوييم جنگ بد است ! اين نيست که بگوييم دوستانه برخورد کنيم!  تمدن اين است که همه را انسان بدانيم . چرا بايد خود را برتر بدانيم؟ يادم مي آيد از يک سرباز امريکايي پرسيدم – آن موقع در ايالات محتده بودم – شما چرا اينجا اينقدر با ادبيد و خارج از ايلات متحده جور ديگري هستيد؟؟  گفت: اينجا همه آدمند!!!! حتي غير امريکايي ها ، چون اگر نبودند اينجا راهشان نمي داديم ! ولي خارج از اينجا نه ! اين يعني چه ؟؟ يعني من انسان نيستم. يعني توهين به بشريت ! در همين ايالات متحده افراد بزرگي هستند که به تمام معنا انسانيت را مي شود با آنها معني کرد ! انسانهايي که متمدن به معناي واقعي هستند! و اين تمدن در ميان خيلي از امريکايي ها وجود دارد.  و در ميان خيلي ديگر از مردم جهان.
با يکي از همين انسانهاي شريف بحثي را مطرح کردم . که تمدن يعني چه؟ جوابهايي داد که هيچ عقل سليمي نمي توانست بگويد اشتباه است . از او پرسيدم: جناب پروفسور به نطر شما ما ايراني ها تمدن داريم و متمدن هستيم؟ گفت : بله؛ ولي خيلي عقب هستيد ! گفتم: شما گفتيد يکي از جنبه هاي تمدن کمک به ديگران است تا متمدن شوند! نه مصرفي ، نه سربار و نه جيره خوار. گفت: بله دقيقا"  !! گفتم: پس چرا با خيلي از کشورها اين کار را کرديد ؟ هم مصرفي شدند ، هم سربار و هم جيره خوار شما ؟؟ سکوتي چند دقيقه اي کرد و گفت: اين کار را ما نکرديم گاوچرانهاي مسوول ما اين کار را کردند !! متمدنها اين کار را نکردند! نمي دانم چرا اين را گفتم. ولي ناگهان به زبانم آمد: يعني انسانهاي متمدن را گاوچران ها هدايت مي کنند؟؟ هيچ چيز نگفت و رفت!!
بعد با خودم به اين فکر کردم که آنجا را گاوچرانها – به بيان خود انسانها ي متمدن -  هدايت مي کنند و اين همه پيشرفت !! ولي اينجا را که انسانهايي که حداقل خيلي ها مي گويند باسوادند و به قول خيلي ها با کلاس!! (البته بعضي ها را هيچ جوري نمي شود گفت با کلاس!! چون با کلاسي که در ذهن ها وجود دارد همخواني ندارد ! )  هدايت مي کنند چرا پيشرفتهايشش هميشه با مشکل مواجه است؟
آيا تقصير  همان گاو چرانهاست؟ يا تقصير اين ها . يعني اينها به اندازه گاوچرانها هم نمي فهمند؟؟ 
اشنتباه ، اشتباه است . حالا هر کسي انجامش داده باشد ! چه من ، چه او و چه ما ! دنياي  ما دنياي ادعاي تمدن است . يادم مي آيد در يکي از کلاس هاي دبيرستان معلمي فرهيخته ! داشتيم که هميشه مي گفت: وقتي ما حمام داشتيم اروپايي ها روي درخت زندگي مي کردند، وقتي ما معماري داشتيم اروپايي ها تازه کلبه مي ساختند و ... آن موقع ها هم کمي سرم براي اين حرفها درد مي کرد. گفتم : آقاي دبير ! الان ما چه داريم و آنها چه دارند؟
پاسخي شنيدم که گوشم را کر کرد !  سکوت و سکوت و سکوت ... و نهايتا خروج !!!
در کلاسي که خودم مدرس آن بودم يکي از دانشجوها همين حرفها را زد! متعجب شدم و همان حرف بالا را گفتم و او هم سکوت کرد! و گفتم : کاش به هر تمدني از نگاه آن تمدن نگاه کنيم تا عظمتش ديده شود. کاش مطلق نگر نباشيم ، کاش نسبيت از ذهنمان بيرون نرود و اي کاش از نوک انگشتمان فرا تر را هم ببينيم.
امروز، روزي است  که حرمت انساني مثل خيلي وقتهاي ديگر زير پا گذاشته شد . روزي است که اصالت وجودي انسان ناديده گرفته شد. خيلي وقتها هم ناديده گرفته مي شود ! اما تا کي اين روال ادامه خواهد داشت؟ يک انسان بالذات از فرشته هم بالاتر است اما گاهي از حيوانها هم پست تر مي شود. خيلي ها چنين اتفاقاتي را با يک قياس مع الفارغ به تصادف رانندگي تشبيه مي کنند که روزانه خيلي از انسانها در جاده ها مي ميرند! بله؛ مرگ يک انسان به هر گونه اي دردناک است. ولي در تصادفات رانندگي  مي شود مقصر را پيدا کرد که در اينجا نمي شود و بيان چنين تشبيهي سفسطه اي بيش نيست.
قلب يک انسان با اين حادثه همان اندازه به درد مي آيد که در  حادثه ي برجهاي تجارت جهاني اتفاق افتاد به درد آمد و حوادثي مشابه مانند حادثه انفجار کانون يهوديان در بوينس آيرس و حوادثي که بر سر مسلمانان چچن و کزوو و همين روزها در غزه مي آيد. انسانها با هر دين و مسلک و عقيده اي که باشند اگر و تنها اگر آزاده باشند براي آزادگي خواهند جنگيد و و اين جنگ، جنگيست مقدس با تمام ناپاکي ها . جنگي که بعضي آنرا نبرد آخرالزمان مي نامند !!!
اينجا نمي شود بحث کامل به راه انداخت چون هم از حوصله ي مخاطب خارج است وهم اين وبلاگ موضوعيتي با اين مضمون ندارد و اين خود ايجاد اشکال و ابهام مي کند. پس پيشاپيش عذر خواهي مي کنم.
به اميد روزي که حتي جنگ با ناپاکي ها هم تمام شده باشد و ناپاکي در جهان نباشد.
(( اعتقاد شخصي من :: به اميد ظهور منجي که من به عنوان يک مسلمان شيعه او را مهدي (عج) مي نامم  و شما هر چه مي خواهيد! مهم اينست که دعا کنيم زودتر بيايد ))
پايدار باشيد.

یک بررسی اجمالی

یک تصویر           نمی داند گناه چیست!!

+نوشته شده در دوازدهم تیر 1387ساعتتوسط محسن |
فاطمه، فاطمه است
سلام

این یه کامنت از پست قبلیه!!

 """"" نویسنده: شیداجمعه 7 تیر1387 ساعت: 11:58                                                                  بر فرض که به فاطمه زهرا فکر کردیم. مگه چکار کرده؟ چرا ما اینقدر کوته بین هستیم. مگه اون زن 18 ساله ای نبوده که بیشتر عمرش رو افسرده و در حال زاییدن بوده. من هیچ چیز باارزشی ازش نشنیدم فقط ماجرای همون گردنبند که اونم مطمئن باش یه قصه چرته. اگه موضوع خاصی هست جواب بده. من واقعا برای مردممون متاسفم."""

 بعد از جریانی که توی پست تولد من اتفاق افتاد قصد داشتم دیگه به این چیزا جواب ندم! ولی الان نه به عنوان جواب بلکه فقط به عنوان اینکه از اعتقاد خیلی ها و البته خودم دفاع کنم می نویسم. و می گم اگه ما از چیزی اطلاع نداریم دلیل به این نیست که اصلا حقیقی و صحیح نباشه! این نوشته کوتاه از دکتر علی شریعتی و کتابی با همین اسمه. اگه نخوندین توصیه می کنم بخونید.

 از شیدای عزیز هم تشکر می کنم بخاطر اینکه لطف کرد و عقیده ی خودش رو صریح گفت.

 فاطمه فاطمه است...

 نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند. اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”. و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است . . .

 

موفق باشید دوستان من

+نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعتتوسط محسن |
روز مادر

 سلام   .

اول از همه برای بارچندم از همه دوستانم عذر خواهی می کنم٬ بخاطر دیر سر زدن و البته دیر آپ کردن!این دفعه هم اومدم که فقط روز مادر و البته روز   زن  رو به مادر خودم و همه مادرا و البته همه ی خانوما تبریک بگم.

نمی دونید چقدر دلم واسه مادرم تنگ شده! همین دیروز باهاشون حرف زدم٬ ولی انگار الان چند سال...

و اما "مادر"...

به این واژه خیلی فکر کردم و خیلی هم فکر می کنم! هیچ جوری نمیشه معنیش کرد! بگم یعنی "خوبی"!! می بینم خیلی بیشتر از اینهاست. بگم "محبت"! باز خیلی بیشتر از این معنی داره ...

فکر کنم باید بگم مادر یعنی  "عشق"! یه عشق پاک٬ یه عشق خدایی... . "مادر" یعنی "مادر"! و با هیچ چیز جز خودش معنا پیدا نمیکنه ! اصلا من خودم رو در اون حدی نمی دونم که بخوام مادر رو معنی کنم.

راستی چه خوبه یه کمی به این هم فکر کنیم که چرا یه روزی به اسم روز مادر هم هست!؟ روز تولد حضرت زهرا(س) ...   کاش واقعا به ایشون هم فکر کنیم. نه به عنوان یک زن ! بلکه به عنوان یک انسان .

نوشتن از مادر و از زن خیلی سخته !
هر زنی یک مادر بالقوه است و این یعنی عشق در وجودش هست .

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است                هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن           صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است

+نوشته شده در سوم تیر 1387ساعتتوسط محسن |
تولدت مبارک
سلام
این دفعه خیلی دیر آپ کردم! دلیلش هم کار زیاد بود و از همینجا از همتون معذرت خواهی می کنم.
میگن توی دنیا همیشه یه کسایی هستند که یه چیزایی رو با اونا میشه معنی کرد.
2روز دیگه تولد یه کسی که من معصومیت و پاکی رو باهاش معنی میکنم.( چون می ترسیدم دو روز دیگه نتونم وقت بزارم بهش تبریک بگم امروز دارم تبریک میگم بهش!)
دو روز دیگه یعنی 23 خرداد ، تولد خواهر خوبم هست که من همیشه پاکی و معصومیتش رو مثال زدنی می دونم.
از همین الان بهش میگم   تولدت مبارک     عزیز داداشی.
البته این آبجی من دو روز دیگه عروس هم میشه!!  آخ که کاش من هم ایران بودم . ولی خب نیستم دیگه!  واسش آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم زندگی پر از عشق و همراه با سربلندی داشته باشه.

تولدت مبارک

 

+نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1387ساعتتوسط محسن |
انتظار فرج...

 

از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم                 دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم

داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست                كه برش شكوه برم داد ز بيداد كشم

شاديم داد غمم داد و جفا داد و وفا                     با صفا منت آن را كه به من داد كشم

عاشم عاشق روى تو نه چيز دگرى                       بار هجران و وصالت‏به دل شاد كشم

مُردم از زندگى بى تو كه با من هستى                   طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم

سالها مى‏گذرد حادثه‏ها مى آيد                              انتظار فرج از نيمه خرداد كشم

 

این شعر از یه نفره که شخصیت سیاسیش برای من خیلی مهم نیست بلکه شخصیت انسانیش واسه من مهم تره!!

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشید و آخرش هم توی نیمه ی خرداد رفت!!

کاش هنوز اونایی که ادعا می کنند راهش رو ادامه میدن .واقعا راهش رو ادامه می دادند!!

کاش واقعا افکارش هنوز توی کشور اجرا می شد!

کاش هنوز یه حرف توی کشور بود که برای همه حجت باشه!!

ولی خب !  ادم هایی هستند که بیرون گود بودن و می گفتنم لنگش کن ٬ ولی وقتی خودشون رفتن توی گود دیدن از این خبرهام نیست!!

مردم هر چقدر هم فهیم باشند وقتی شکمشون خای باشه !! دین و ایمون یادشون میره! هر چند ایرانی جماعهت ثابت کرده هیچ چی با دینش عوض نمی شه!!  ولی کاش اینها می فهمیدن!!   یه آقایی چند سال قبل یه شعری رو می خوند!! " به نام دین سر دین را بریدند..."" بعدش هم ممنوع الصدا شد واسه یه مدت!!    ولی راست می گفت.

پس باید به انتظار فرج بود و بس !!

ولی باید منتظر واقعی بود.

در پناه خدا باشید.

بدرود

 

+نوشته شده در یازدهم خرداد 1387ساعتتوسط محسن |
خوشحالم که شما هستید...
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه ی خوبهای دنیا!! 

روز وصل دوستداران یاد باد                     یاد باد ان روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت          بانگ نوش شاد خواران یاد باد
گر چه یاران غافلند از یاد من                  از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند وبلا                     کوشش ان حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است از چشمم روان         زنده رود و باغ کاران یاد باد

امروز حس قشنگی دارم ٬ آخه یکی از بهترین های زندگیم باهام حرف زد!

امروز با یه اتفاق های دیگه هم افتاد!!

یکی بهم زنگ زد!! دوباره یه کار جدید!! اینقدر این روزها سرم شلوغه که خودم دیگه دارم قاطی می کنم کارامو!!

به هر حال بهتر از بیکار موندن!  این شعر هم که بالا نوشتم یه دفعه اومد به ذهنم!!  " حافظه ی شعری من قوی هستش!! "

دیروز توی یکی از خیابون های وین داشتم قدم می زدم٬ یه دفعه یه صدایی شنیدم !! یکی داشت این شعر رو می خوند:

 یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد                   دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد 
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست        
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد 
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی                  
 حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد 
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست                       
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

دیدم از یه خونست! وااااای یه آقای مسن نشسته بود داشت اینو می خوند واسه خودش. بهش سلام کردم.

جواب سلامم رو داد! " اونجا تعجبی نداره کسی اینجوری فارسی سلام کنه!! چون ایرانی زیاد هست!!"

با بد اخلاقی گفت: چی می خوای!!!!( به آلملنی گفت) راستش یه کم ترسیدم! گفتم: هیچی داشتم رد می شد صداون رو شنیدم! گفت: اِ ایرنی هستی که!!! گفتم یعنی چی؟؟!! گفت چطوری جوون!۱ لحنش عوض شد!

دعوتم کرد توی خونش! منم نمی دونم چار؟؟!! ولی خیلی راحت قبول کردم!!ساعت باهم حرف زدیم. آدم زنده دلی بود!  خیلی خوشحال شد از اینکه قبول کردم برم توی خونش.

می گفت: ۱۵ ساله که وین زندگی می کنه قبلش اشتوتکارت بوده توی آلمان۱ و همسرش رو الان ۲ سال که از دست داده! خیلی متاثر شدم! البته از زندگی خودم چیزی بهش نگفتم. !! می گفت می خواد برگرده ایران. و بره سراغ برادر و برادر زاده هاش. و جالب این بود که می گفت! با اینکه ایرانی اینجا زیاده تا حالا کسی نیومده خونش. بهش گفت اینجا انجمنهای ایرانی زیاده و آدرس یکی از این انجمن ها رو بهش دادم . خوشحال شد و گفت حتما یه سری می ره اونجا.

ازش که خداحافظی کردم  و اومدم به سمت خونه٬ با خودم به این فکر می کردم من خیلی زندگیم از اوون آقا راحتتره چون حداقل یه جایی رو دارم و یه کسایی هستن که با من یه جوری در ارتباط باشن ولی اوون بنده ی خدا...

این پست رو فقط نوشتم که نوشته باشم.و از همتون بخاطر همراهی قشنگتون تشکر کنم.

همتون رو به خدا می سپارم.

+نوشته شده در نهم خرداد 1387ساعتتوسط محسن |
کاش می فهمید...
بسم الله الرحمن الرحیم

چشمان بسته ای

می نگرد بر من           لیک نگاه بسته اش سنگین می نماید!

جایش درد می کند     تازیانه ی آن نگاه مجازی           و چه دردناک و بی رحم بر دلم زد

گفت چهر ه ات سیاه شده است !  دستانت لاغر      چشمانت به گودی نهاده

   لیک  دندانهای سفیدم  و چشمان براقم را ندید!!

لیوان به دستم  !    در نظرش خالی بود      تا نیمه پر بود اما

ذهن من به خود می تاخت     که آیا این همان است؟؟

آینه نگاهم کرد!! بلند فریاد زد    این تویی!       بله! من بودم!!

چهره ام سیاه   دستانم لاغر و  چشمان به گودی نهاده بود!!

یه پاسپورتم می نگرم!!    نه !!   با تمام اینها   هنوز همانم !! هنوز همان!!

کاش می فهمید او نیز هنوز همان است برای من!!

نمی دانم چرا با بصیرت به بصارت نگاه نکرد!!   لیک دور از ذهنم بود!

کاش کلیدش را می داشتم!    آن در بسته را

خوانده شد !   گفته شد  و شنیده گشت!!

نگران بودم که چگونه گفته شد !! و نیز نگران بودم که چه می شود!

نگاهم نگران بود!     و نگاهش با آن چشمان بسته!  هر چند مجازی

اما سرد بود و سنگین و دردناک!!    

و دلم  مواخذه ام می کرد! که چرا آنی که برای همه هستی برای او نیستی؟؟

و خود ساکت شد!     چون او خود گفته بود!

او و آنان همچون سایرین نیستند برای من و برای  او!!

چشمانم را می بندم    فکرم عمیق می شود   

 اما آنقدر که به داغی مرکز می رسد و سرم منفجر می شود!!

دیگری سری ندارم میان آن همه سر!!  کاش از اول هم سری برایم نبود!

نا گاه اینه فریاد می زد:   به من نگاه کن !! وقتی با تو می گویم حرفم را!۱

با ترس بر او نظر می کنم

گفت : تو همانی   همان که بودی   همان باش که هستی

رخ زردت چشمانت   دستانت  و چهره ات!! همه همان است!!

نگاهت را عوض کن!!

کاش می فهمید او نیز هنوز همان است برای من!!

 

 

+نوشته شده در ششم خرداد 1387ساعتتوسط محسن |
چنان بی رخ شدم بی او که دل بی او ... تولد من !!
بسم الله الرحمن الرحیم

قصد آپ کردن نداشتم!!! یعنی ٬برای این روز خاص قصدی نداشتم!!

اما مینویسم!!

در ۲۲ می سال ۱۹۸۱ ٬ یا همان ۱ خرداد ۱۳۶۰ ٬ یه اتفاق اقتاد!!

نه!! اتفاق تاریخی نیست! کشورش استرالیا بود!! و شهرش سیدنی !!

مطابق با طلوع آفتاب پسری به دنیا اومد !! کپلی بود و با مزه ! (اینو کسایی که یادشونه می گن !! من یادم نیست!! ) از اولش از اینکه توی ایران دنیا نیومده ناراحت بود و گریه می کرد !! و لی همیشه یه ایرانی بود و هست.

این پسر تا ۲ سالگیش ایران رو ندید !! سال ۱۹۸۳ آوردنش ایران !! اومد و به همه گفت که ایرانیه! و بود ٬ و هست.

بهش می گفتن٬ یکم خرداد تولدشه!! ولی از ۷ سالگیش همیشه داشت شب و روز تولدش درس می خوند!! آخه توی ایران روز تولدش همیشه شروع امتحان های مدرسه بود!! ولی همه می گفتن : بچه درس خونه !! شاید هم بود !!

۲۰ سال بعد٬ وقتی که فکرش رو نمی کرد و انتظارش رو هم نداشت ! یکی اومد توی زندگیش! کسی که همه چبزش شد ٬ کسی که زندگی رو واسش با معنی تر از قبل کرد !! از اون سال ٬ ۱خرداد هر سال شگفت زده می شد !! شگفت زده تر از هر سال قبل ! هر سال توی این تاریخ٬ یعنی همون یکم خرداد٬ منتظر می موند تا ببینه چطوری شگفت زده میشه!! ولی این شگفت زدگی ها طول نکشید فقط سه بار اتفاق افتاد !! سه بار که شیرینیش همیشه توی ذهن پسر می مونه!! تا ابد ! تا وقتی فکرش کار می کنه! امسال هم شگفت زه شده!! چون اونی که زندگیش بود٬ الان دیگه کنارش نیست٬ این شگفتی امسالش بود ! شگفت زده شده و مبهوته!!  به این فکر می کنه که به چی فکر کنه!!

اوون پسر ٬ خود منم !! همونی که الان دلش به چیزهایی خوشه !! ولی بزرگترین دلخوشیش از دستش رفته!!

آره٬ تولد خودمه!! هیچ جا٬ توی هیچ وبلاگی ٬ هیچ بلاگری اینجوری نمیگه تولدش رو !!

تولدمه!! خواستم بگم ٬ تا نگفته نمونه!!

در شگفتی به خودم می گویم    که کنار آی به این روز شگفت

در شگفتم که مگر می شود آمد    روزی به لب رود کنار آمدنم؟؟ 

از  خواهرهای  عزیزم که واسم تولد گرفتن ممنونم٬ و بهشون می گم که تا ابد دعاشون می کنم٬...

ببینید این هم شگفتی های دیگه بود!!

آبجی مرضیه,   آبجی فاطمه,  آبجی سمیه

واسم تولد گرفتن

ولی خب٬ تولد من یعنی اینکه یک سال دیگه هم رفت و من ... !! چه کردم؟؟؟ 

خیلی ها بهم تولدم رو تبریک گفتن٬ از همشون ممنونم و برایشون آرزوی عمر با عزت و خوشی می کنم.

ممنونم از همتون

+نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387ساعتتوسط محسن |